ما مث بعضيا نيستيم که تا دو روز ميريم در در تندي بيايم گوزارش تصويري اپ کونيم![]()
با سلامي گرم
با درودي پاک مي آغازم اين پيغام را 
روزگارت بي که با من بگذرد خوش باد!
اي طلائي رنگ
اي تو را چشمان من دلتنگ
راستي من از کدامين راز با تو پرده برگيرم
من که چونان کودکي دلباخته بازيچه اش را، بي تو غمگينم
تو بداني آسمان ديدگانم را نه ابري جز به رؤياي تو آکنده، چه خواهي کرد؟
قلبت آيا مهر با من هيچ خواهد داشت؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
کاش با من مهربان بودي
اي طلائي رنگ 
اي تو را چشمان من دلتنگ
زندگي را با ترنم هاي رنگين نگاهت بسته مي بينم
با من آن رامشگران را آشتي فرماي
تک درختي دور و تنها مانده ام اي باد کولي پاي
با من از گلگشت زرين بهاران مژدگاني ده
من تو را بانوي قصر پر شکوه عشق خواهم کرد
اي طلائي رنگ
اي تو را چشمان من دلتنگ
عشق ما چون هيمه اي افسرده اما گرم 
با نيفسرده فروغي زير خاکستر
انتظار کنده هاي خشکتر را مي کشد بي تاب
يک نفس اي باد کولي پاي
دامن پرچين و مهر افزاي خود بگشاي
تا که آن را پر ز بار شعله هاي عشق گردانيم
من ستبر شانه هايم را به خرمنهاي آتش وام خواهم داد
اي طلائي رنگ
اي تو را چشمان من دلتنگ
من غرور بس گرانم را که بر نيلي غبار آسمانها مي تکاند بال
چون شکسته پر عقابي پير
در حصار چشمهايت بنده ي لبخنده اي
کردم
من نگاه مهربانم را که از اعماق قلبم ريشه مي گيرد
شادمانه تا به صبح انتظارت مي دوانم گرم
تا کدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار
عشق من
تا نامه اي ديگر
خداحافظ
چيه دوس دارم 300 تا عکس بگوذارم ،مشکليه؟
هي،فلاني*!
زندگي شايد همين باشد
يک فريب ساده و کوچک
آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
آه...آه...! اما
او چرا اين را نميداند که در اينجا
من دلم تنگ است،يک ذره ست
اي فغان!اي فرياد!
من نميدانم چرا طاووس من اين را نميداند!
که من بيچاره هم در سينه دل دارم
که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نيست
او چرا اينقدر از من غافل است آخر؟!
*اين فلاني يه فلاني ديگه ست -----> لطفا کاوش نشود![]()
شقايق گفت با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چونان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماريي
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش –آندم-
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت
بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده
که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد
شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به راه افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره ي آتش
زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را
چنان مي رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد
کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي،
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي دادو بر لب هاي او فرياد:
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل پيوسته عاشق شد ...

کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره ي بالاي 12 در کارنامه ام يک تکه از آن را براي من بخرد! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند! پدرم در کامپيوتر خيلي مي فهمد و حتي توانسته يکبار به اينترنت وارد کند! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي باشد و روزي دوبار موس من را با بيل و جارو مي زند!حتي تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي باشد!
پدرم شب ها به کافي شاپ مي رود و داخل مي کند و چت مي کند! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد مي باشند و مادرم به پدرم مي گويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداري که ميري با دختراي خارجکي چت مي کني! من هم در اين مواقع حرف نمي زنم چون ميدانم مادرم به من ميگويد کپو اوغلو ! اوشاخ پيس!بيشين مشقاتو بينويس! پدرم تازگيها در اورکات مي باشد و من ميدانم اورکات خيلي بي ناموس مي باشد و شنيدم که خيلي دختر دارا مي باشد و خيلي بدحجاب مي باشند ! پدرم چند روزي است که موس من را قايم کرده و مي گويد مزاحم درس خواندن من مي باشد! خواهر من خيلي وقت است که شوهر کرده است و الان هم خيلي بچه دارند! من گاهي وقت ها به خانه ي آنها ميروم و از آنجا کانکنت مي کنم و با يک آيدي دخترانه با پدرم چت مي کنم و لاو مي ترکانم ! پدرم خيلي دروغ مي گويد و در کامپيوتر مي گويد بچه ي جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده در جوب دروازه دولاب است و ميگويد آب زده ما رو آورده پايين! من هر روز در چت با پدرم قرار مي گذارم و سر قرار نمي روم پدرم شبها وقتي به خانه مي آيد عصباني است و من را کتک مي زند و فحش ميدهد شايد به اين خاطر که در سر قرار هيچ کس نمي آيد.پدرم ديگر کمتر آب و ماست و خيار با چيپس مي خورد چون شبها ديگر وقت ندارد و به کافي شاپ ميرود و به نت وارد مي کند. کامپيوتر بسيار مفيد مي باشد و من آن را خيلي دوست دارم!
اين بود انشاي من.... 
...گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي مي شنوي،روي خندان تو را
کاشکي مي ديدم
شانه بالا زدنت را
- بي قيد -
و تکان دادن دستت را،
-که مهم نيست زياد-
و تکان دادن سر را،
-که عجيب!عاقبت مرد؟-
-افسوس-
کاشکي مي ديدم
من به خود مي گويم:
«چه کسي باور کرد؟!
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

نام: | |
ايميل: | |