در قرآن است خبر آنچه پيش از شما بود ، و خبر آنچه پس از شماست ، و حکم آنکه چگونه بايدتان زندگى نمود . [نهج البلاغه]

درد را از هر سو که نوشتيم درد بود

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ نشان عشق و شيدايي(شنبه 8 تير 1387 ساعت 4:13 عصر )

شقايق گفت با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چونان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت


 تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود


ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود


 نمي دانم چه بيماريي
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش –آندم-
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت


 بسي کوه و بيابان را


 بسي صحراي سوزان را


 به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده


که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد


شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به راه افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره ي آتش


 زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست


 خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را


 چنان مي رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد


 دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد


 کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي،
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي دادو بر لب هاي او فرياد:
بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد


گل پيوسته عاشق شد ...



» من
»» کمنت س ( کمنت)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[13/5/1387- 2:2 ص] اي تو را چشمان من دلتنگ...
[24/4/1387- 4:53 ع] هي فلاني!
[8/4/1387- 4:13 ع] نشان عشق و شيدايي
[30/3/1387- 4:23 ع] کامپيوتر...
[8/2/1387- 2:21 ص] چه کسي باور کرد؟!
[1/2/1387- 1:49 ص] ت...و...ل...د
[29/12/1386- 4:28 ع] و من تنهاي تنهايم
[9/12/1386- 4:18 ع] بيا ز سنگ بپرسيم
[26/11/1386- 2:10 ص] واي باران...
[19/11/1386- 2:51 ص] اگر آمدنت دير شود...
[11/11/1386- 6:28 ع] تو از پنجره ي عشق چه ها مي خواهي؟
[3/11/1386- 11:47 ص] عجب صبري خدا دارد !
[25/10/1386- 2:17 ع] باز کن پنجره را...
[16/10/1386- 5:24 ع] ماه و سنگ
[7/10/1386- 5:4 ع] وقتي دلت گرفته باشه...
[همه عناوين(20)]

بازديدهاي امروز: 8  بازديد
بازديدهاي ديروز: 3  بازديد
مجموع بازديدها: 3229  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

درد را از هر سو که نوشتيم درد بود
من[20]
وعشق...تنها عشق...تو را به سرخي يک سيب مي کند مانوس...
» بروبچ ز «
» بروبچ ز«











» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: