من صدا مي زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون
به نياز آمده ام "
داستانها دارم
از دياران که سفر کردم و رفتم بي تو
از دياران که گذر کردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
کوه تحسين مي کرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
کاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي باز کن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اکنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اکنون چه فراموشيهاست
چه کسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
نام: | |
ايميل: | |